دلتنگم   

دلتنگم

نه برای هرکسی
برای هیچ کس،

دلتنگم
برای آنکه هیچ کس نبود
و
همه کسم شد ...

و من هنوز عاشقم

آنقدر که می توانم
هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد
از اول تا آخر بی وفایی هایش را بشمارم

و دست آخر
همه را فراموش کنم ...

لینک
۱۳٩٠/٧/۱٧ - Manouchehr Golshan

   من زنم و تو مرد بمان   

این شعر زیبا رو نمی دونم کی گفته. لطفان اگر می دونین به منم بگیر که زیر این پست بنویسم:

من زنم…

بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!

او خواست که من زن باشم…

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

و برویت نیاورم که از تو قویترم…

من زنم…

من ناقص العقلم…

با همین عقل ناقصم

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام

و تو عقلت کاملتر از من بود!!!

من زنم...

یاد گرفته ام عاشقت بمانم

و همیشه متهم به هرزگی شوم...

حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی

تظاهر کردی با من خواهی ماند!

من زنم...

کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی

چرا که تو نیرومند تری!!!

من زنم...

وقت تولد نوزاد ...

تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...

سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،

لذتهای شبانه...

خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!

عادلانه است نه؟؟؟

من زنم...

آری من زنم...

او خواست که من زن باشم ...

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...

عشق خواهم ورزید...

به مردانگی ات خواهم بالید ...

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...

پشتیبانت خواهم بود...

و تو مرد بمان!

این راز را که من مردترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!

لینک
۱۳٩٠/٦/٧ - Manouchehr Golshan

   بانوی خواستنی تر عشق از نوید اخگر   

در آواز های
مستانه ی جنگل
سرود مرغانی میگذرد
که درد غنچه های سبز را
هنگام گذار عشق از تار و پودشان
به شگفتن های آشنای سرخ
تصویر میکنند
دامن بلند خیال
بر سبزه های خیس بوسه میزند
و پروانهء عطر گیسوانت هنوز
تصویر های قدیمی ذهنم را میآراید
وقتی از این مسیر میگذرم
ماه در رقصی بر سطح آب
تنهائی نور را افسانه میکند
به کنارم بیا و پهلویم بنشین
بانوی بوسه های شبنم
بر گلبرگهای نسترن
ستاره شبهای شعرم
عاشقت هستم
بانوی خواستنی تر عشق

نوید اخگر

لینک
۱۳٩٠/٦/٥ - Manouchehr Golshan

   یاد مى گیرم !   

بند کفشم را مى بندم

همه چیز را فراموش مى کنم

مى روم سرم را به دیوارهاى بلند مى کوبم

و از اتاق هاى کوچک یاد مى گیرم

که فکرهاى بزرگ نکنم

لینک
۱۳٩٠/٤/٢٩ - Manouchehr Golshan

   در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟   

لینک
۱۳٩٠/۳/۱٢ - Manouchehr Golshan

   نگاه کن - فروغ فرخزاد   

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

http://www.youtube.com/watch?v=3_g9ZS0R38A

لینک
۱۳٩٠/۱/٢ - Manouchehr Golshan

   فتح باغ ـ فروغ فرخزاد   

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته
ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه ی نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
 و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند

لینک
۱۳٩٠/۱/٢ - Manouchehr Golshan

   ای بهار   

تا نیاز نان
به چشم آدمی می جوشد از بیداد
ای بهار نامبارک
مقدمت، ناشاد
من کدامین دست ها را
بفشرم با شوق
تا بگویم
عیدتان
اکنون
مبارک باد .

منصور خاکسار

لینک
۱۳۸٩/۱٢/٢٦ - Manouchehr Golshan

   کوچه ی مهتاب   

این هم یه شعر زیبا که تاثیر رشد شهری رو در احساس نشون می ده:

 

شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت

لیک شعری نسرود...

نه که معشوقه نداشت

نه که سرگشته نبود

سالها بود دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود!

لینک
۱۳۸٩/۱٢/۱٥ - Manouchehr Golshan

   بهار می شود ـ سیاوش کسرایی   

بهاریه ی زیبایی از زنده یاد سیاوش کسرایی:

یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز می کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پرنگار می شود

زمین شکاف می خورد
به دشت سبزه می زند
هر آنچه مانده بود زیر خاک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود

به تاج کوه
زگرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می شود

دهان دره ها
پر از سرود چشمه سار می شود

نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
غریق موج کشتزار می شود

در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر کناره می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود

در این بهار آه ...!
چه یادها
چه حرف های نا تمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار می شود

نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود

لینک
۱۳۸٩/۱٢/۱٢ - Manouchehr Golshan


هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره هاست