انتظار از هوشنگ ابتهاج   

شعر زیبایی از آقای ابتهاج:

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیآمدی که ببینی دلم چه پر می زد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و، می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

دکلمه ی این شعر زیبا رو اینجا بشنوید

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: از لب بدهم کام دل عراقی روزی
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

فخرالدین عراقی

 

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱٧ - Manouchehr Golshan

   بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند!   

فریدون مشیری

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

این ترانه رو با صدای شجریان اینجا گوش کنید. اونهایی هم که فیلترنت دارن 22 بهمن نزدیکه!

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۳٠ - Manouchehr Golshan

   نه هراسی نیست   

شعر زیبایی از هوشنگ ابتهاج

نه هراسی نیست
من هزاران بار
تیرباران شده ام
و هزاران بار
دل زیبای مرا از دار آویخته اند
و هزاران بار
با شهیدان تمام تاریخ
خون جوشان مرا
به زمین ریخته اند

سرگذشت دل من
زندگی نامه انسان است
که لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
و به دارش زده اند

آه ای بابک خرم دین
تو لومومبا را می دیدی
و لومومبا می دید
مرگ خونین مرا در بولیوی

راز سرسبزی حلاج این است
ریشه در خون شستن
باز از خون رستن

در ویتنام هزاران بار
زیر تیغ جلاد
زخم برداشته ام
وندر آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته ام

آه ای آزادی
دیرگاهی ست ک از اندونزی تاشیلی
خاک این دشت جگر سوخته با خون تو می آمیزد
دیرگاهی ست که از پیکر مجروح فلسطین شب و روز
خون فرو می ریزد
و هنوز از لبنان
دود برمیخیزد

سالها پیش مرا با کیوان کشتند
شاه هر روز مرا میکشت
و هنوز
دست شاهانه دراز است پی کشتن من
هم از آن دست پلید است که در خوزستان
در هویزه بستان سوسنگرد
این چنین در خون آغشته شدم
و همین امروز با مسلمان جوانی که خط پشت لبش
تازه سبزی می زد کشته شدم

نه هراسی نیست
خون ما راه دراز بشریت را گلگون کرده ست
دست تاریخ ظفرنامه انسان را
زیب دیباچه خون کرده ست

آری از مرگ هراسی نیست
مرگ در میدان این آرزوی هر مرد است
من دلم از دشمن کام شدن می سوزد
مرگ با دشنه دوست ؟
دوستان این درد است
نه هراسی نیست
پیش ما ساده ترین مسئله ای مرگ است
مرگ ما سهل تر از کندن یک برگ است
من به این باغ می اندیشم
که یکی پشت درش با تبری نیز کمین کرده ست

دوستان گوش کنید
مرگ من مرگ شماست
مگذارید شما را بکشند
مگذارید که من بار دگر
در شما کشته شوم ...

 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢٩ - Manouchehr Golshan

   من مادر ترانه و ترانه هایم   

این شعر از دوستی رسیده که به یاد ندای آزادی ایران سروده شده:

 

از ک. م.

به امید روزی که هیچ خونی برای طلب حقوق انسانی‌ به خاک نریزه.

 

من مادر ترانه و ترانه هایم

آیا شناسی‌ دخترم؟ آن مه لقایم؟

شاید بگویی خیر وی هرگز ندیدم

چیزی از او یا ماجرایش ناشنیدم

 

یا بلکه نسیانت بشسته خاطر از او

زیبنده این هرگز مباشد ذهن حق جو

 

آری همان "گمنام" سربازان رهبر

از هم دریده دخت من را جان و پیکر

 

آنان که رسوا گشته اند یکسر به عالم

و آنان که یک ملت نشانیده به ماتم

 

آنان که طشت ننگشان افتاده از بام

از ترس خلقی کو ندارد دیگر آرام

 

در بند کرده دخت من با صد بهانه

آیا بیندیشی چه میگفتش ترانه؟

 

گفتش چه بود و خواستش؟ کاین باشدش مزد؟

جز اعتراض "رای من کو" دولت دزد؟

***

هان مردمان این بوده حق کودک من؟

یا حق فرزندان ما  ، شیران میهن؟

 

چون این زبانم شرح غصه با تو گوید؟

این بوده حق آنکه حرف دل بگوید؟

 

دون مسلکان پست و بی‌ وجدان، ماموران رهبر

با "اذن والی‌" کرده این گلبرگ پر پر

 

دردش ندیدند و فغانش ناشنیدند

گرگان بیدردی که جسمش را دریدند

 

دستور " دین" نامردمان را دیده چون دوخت

پیکر بکام شعله دادند و "گُنه" سوخت؟

***

من مانده‌ام اکنون و بار غصه بر دوش

لیکن نشد کانون شرّ و فتنه خاموش

 

گفتند شرح ماوقع هرگز نگویید

هرگز اثر از دخت خود اینجا مجویید

 

گویی زغال پیکرش هم ترسشان داد

روبه به حیلت در سرش ده نقشه افتاد

 

همنام او آورده بنمودند تصویر

در جعبه جادویی سیمای تزویر

 

کین دخترک هرگز نبودست و نمرده ست

جعلیست کار دشمنان سرسپرده ست

***

سر بر کدامین ره نهادی دختر من

کاین سان شدی خاری به چشم کور دشمن؟

 

این راه آزادی چرا برگشتنش نیست

فریاد رس درد مرا آزادگان کیست؟

 

کی‌ خون بخواهد در جواب خون سهراب؟

ما را چه شد تا کی‌ توان ماندن در این خواب؟

 

قلب ندا را آنکسی کردش نشانه

کو پاره پاره کرد دخت من ترانه

 

با مهر وحشت گیرمت دوزی لب من

سرخط آخر کارت افتد با تب من

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱٦ - Manouchehr Golshan

   ما بیشماریم   

م.سحر

ما بیشماریم

صدها هزاریم

فریاد شوریم

فرزند کاریم

زاد ِزمستان

روح بهاریم

چون صبح روشن

آئینه واریم

از شب پرستان

پروا نداریم

تاب و شکیبیم

قول و قراریم

با مهر میهن

پیمانگزاریم

چشم امیدیم

شوق دیاریم

از بند ِ ایران

دل برنداریم

آزاده پودیم

آزاده تاریم

آزادگان را

گل در کناریم

چشم بدان را

پیکان ِ خاریم

با جور و بیداد

در گیر وداریم

سرخ شقایق

خون اناریم

چون آب ِ جاری

درجویباریم

آئینه ی دوست

بردست یاریم

در کام دشمن

چون زهر ماریم

قهر ِنیاکان

خشم ِ تباریم

جان عدو را

خنجرگذاریم

دشمن شکافیم

دشمن شکاریم

جوینده ی روز

درشام تاریم

آینده سازیم

آینده کاریم


ما بیشماریم

ما بیشماریم

ما بیشماریم

ما بیشماریم

 
لینک
۱۳۸۸/٩/٩ - Manouchehr Golshan

   سرود کردستان خون آلود   

شعری از سعید سلطانپور

نه .. تردیدی نیست که من این فرازی را در فرود تسمه های خونین در یافته ام

که می دانستم تحمل در قلب سکوت .. آزادی است

آنگاه که فواره ی فریادی در میدان شهر برنشانده ایم

اگر نه با دوست.. دیداری

آنک .. ستاره ی پشت پنجره ی سلول

آتش سیگاری.. که شب را کوتاه می کند

شب که چون سیگار بزرگ برگی دود می شود

شب که در میانه ی دندان چریک هاست

آه .. آه.. دیگر باره باید رود را ببینم

رود .. که مرا با تفنگ و قمقمه گذر داد

رود.. که خون گلوله ام را شست

دیگر باره باید رود را ببینم

از رود بگذرم

و در بانه و قصر شیرین

شلیک کنم

گلوله من چیست..؟

گلوله من چیست ای برادر

فولادی..؟

گلوله من چیست جز

ستاره ای که نعره ی انتقام

می کشد

و مهاجم وحشی را از آسمان بانه بر صخره های سقز

منفجر می کند

گلوله من چیست..؟

ستاره های بوکان می تابند

و مردان قبیله زیر ستاره های سرخ

حماسه های کوهی می خوانند

می دانم که برادرانم از رود گذشته اند

می دانم که صدای باران

در میهن باستانی ام پیچیده است

و گل های تاج خروس در خرابه های قدیمی بیدار می شوند

آنک برادرانم که می آیند

و از ردیف آتش می گذرند

اینک.. دیوارهای بتون که در می غلطتند و تمام آسمان را

به سلول می ریزند

سپاهی خون آلود از رود می گذرد

و ترانه های عامیانه می خواند

لینک
۱۳۸۸/٩/٧ - Manouchehr Golshan

   دیر آمدی‌ای نگار سرمست!   

سعدی:

دیر آمدی ‌ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

بر آتش عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم بازننشست

از روی تو سر نمی‌توان تافت

وز روی تو در نمی‌توان بست

از پیش تو راه رفتنم نیست

چون ماهی اوفتاده در شست

سودای لب شکردهانان

بس توبه صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببرید

آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست

ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی دری دگر هست

این شعر رو شجریان هم اجرا کرده. اونایی که اینترنت دارن می تونن اینجا ببیننش و اونایی هم که فیلترنت دارن یه سر وصدایی بکنن تا اونا هم اینترنت دار بشن!

لینک
۱۳۸۸/٩/٧ - Manouchehr Golshan

   موج خون   

تصنیف زیبایی از دوست عزیزی بدستم رسید. این تصنیف با نام موج خون بر روی شعری از فریدون مشیری و توسط  رهام سبحانی ساخته‌ شده ‌و حسن شرقی و هاله ی سیفی زاده اجراش کردن. در پایین صفحه امکان شنیدن تصیف رو دارین. اگر اسیر فبلترنت شد یه میل بدین تا براتون بفرستم.

شرم تان باد ای خداوندان قدرت
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی !
نگهداران صلح !
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون !
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم
سرب داغ !
موج خون است این که می رانید بر آن، کشتی خودکامگی را
موج خون !
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،
بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان،
بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید

فایل ام پ 3 این سرود زیبا رو از اینجا دریافت کنید

لینک
۱۳۸۸/٩/٥ - Manouchehr Golshan

   سرود پیوستن!   

امروز بیش از هر وقتی این شعر به کار می آد:

 باید که دوست بداریم یاران
فریادهای ما اگرچه رسا نیست

باید یکی شود

باید که چون خزر بخروشیم
باید تپیدن هر قلب
اینک سرود
باید که سرخی هر خون
اینک پرچم

باید که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد

باید که دوست بداریم یاران
در هر سپیده‌ی البرز نزدیکتر شویم
باید یکی شویم

اینان هراسشان ز یگانگی ماست
باید که سرکشد طلیعه‌ی خاور از چشم‌های ما
باید که لوت تشنه
میزبان خزر باشد
باید کویر فقر...
باید که دست‌های خسته بیاسایند
باید که سفره‌ی رنگین

باید که دوست بداریم یاران
باید بهار
در چشم کودکان جاده‌ی ری
سبز و شکفته و شاداب
باید بهار را بشناسند
باید جوادیه، سرِ پل بنا شود
پل
این شانه‌های ما
باید که رنج را بشناسیم
وقتی که دختر رحمان
از یک تب دوساعته می‌میرد
باید که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد

خسرو گل‌سرخی

 

لینک
۱۳۸۸/۸/٢٩ - Manouchehr Golshan

   مرغ دریا از هوشنگ ابتهاج   

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
 گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
 قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
 چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
 همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

لینک
۱۳۸۸/۸/۱۸ - Manouchehr Golshan


هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره هاست